تبليغاتX
دریای سرخ
قطار می رود

     تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من  چقدر ساده ام

 که سالهای سال         

    در انتظار تو

 کنار این قطار رفته ایستاده ام 

و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام

+ نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:24 PM |

نوروز ۸۸

یا مقلب القلوب والابصار
يا مدبر الليل والنهار
يا محول الحول والاحوال
حول حالنا الي احسن الحال

*عیدتون مبارک

+ نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 و ساعت 4:35 PM |

آه باران. . .

ریشه در اعماق اقیانوس دارد - شاید-

                       این گیسو پریشان کرده

                               بید وحشی باران.

یا نه، دریایی ست گویی، واژگونه، برفراز شهر،

                                            شهر سوگواران.

هر زمانی که فرو می بارد از حد بیش

ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر ، با تشویش:

رنگ این شب های وحشت را

                               تواند شست آیا از دل یاران؟

 

چشم ها و چشمه ها خشک اند.

روشنی ها محو در تاریکی دلتنگ،

هم چنان که نام ها در ننگ!

 

هرچه پیرامون ما غرق تباهی شد.

آه، باران، ای امید جان بیداران!

بر پلیدی ها - که ما عمری ست در گرداب آن غرقیم -

                                       آیا، چیره خواهی شد؟

+ نوشته شده توسط مهسا در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 و ساعت 2:39 PM |

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم

گرچه در خویش شکستیم صدایی نکنیم

 یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم

 

+ نوشته شده توسط مهسا در شنبه چهارم آبان 1387 و ساعت 1:7 PM |

به نام او که جاوید است

 

خدایا مرا آن ده که آن به...

امروز درست بعد از 5 ماه اومدم تا وبلاگمو که هنوز زمستانی مونده سرو سامان بدم و توش یه کم گل کاری کنم. خوشبختانه من از اون دسته بچه خرزنایی نیستم که موقع امتحانا برای کامپیوتر استراحت مطلق تجویز می کنن، من پسوردمو فراموش کرده بودم به همین دلیل نیومدم .

در اولین ورودم هم نمی خوام چیز زیادی بنویسم به همین دلیل به این چند خط بسنده می کنم اما از این به بعد سعی می کنم هرهفته آپ کنم . 

راستی برای تمام دوستایی که این هفته کنکور دارن هم آرزوی موفقیت می کنم.

 

+ نوشته شده توسط مهسا در شنبه یکم تیر 1387 و ساعت 2:24 PM |
نمی دونم الان چند وقته چیزی ننوشتم مهمم نیست بالاخره برای آدم کار پیش می یاد نمی تونه بنویسه اینا هم مهم نیست. راستش می دونید چیه؟ من فردا امتحان زبان دارم و از اونجایی که اصولا زبانم فوله(نه تورو خدا دست نزید . چرا تشویق ؟ بیشتر از این خجالت زده نکنید) به حالت کاملا بی خیال نشستم اینجا یه کم می نویسم، یه کم چیکن بازی می کنم، یه کم در سایت های مختلف می گردم و ... (البته دقت داشته باشید که مادر بنده فعلا خونه نیست).

در کل روزهای خوشی رو سپری می کنیم. یه پسرخاله مدل 2008 به نام پارسا. ک به جمع ما اضافه شده. الان که به نوشتم نگاه می کنم لذت می برم (به به ببین چی عالی نشسته روی قالی / به به ببین کلوچه نوشته مون چه لوچه/ و از این قبیل اشعار برای نوشتم می خونم) یک اس ام اس سرشار از پارادوکس همین الان به دستم : شب بود و خورشید به روشنی می درخشید. پیرمردی جوان یکه و تنها همراه با خانواده اش در سکوت گوش خراش شب، قدم زنان ایستاده بود. یه آدم بی کار برام زده امروز چند چند می بریم. واقعا به نظر شما چند چند می بریم؟*

 * لطفا پاسخ خود به آدرس mahsac2010@yahoo.com و mahsa19992.blogfa.com و یا صندوق پستی ... ارسال کنید.

+ نوشته شده توسط مهسا در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 11:14 AM |
خدایا

به من زیستنی عطا کن

که در لحظه مرگ

بر بی ثمری  لحظه ای که برای زیستن گذشته است

حسرت نخورم

و مردنی عطا کن

که بر بیهوده گی اش سوگوار نباشم.

+ نوشته شده توسط مهسا در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 و ساعت 5:16 PM |
 

حرف های ما هنوز ناتمام

تانگاه می کنیم وقت رفتن است

آه، ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان چه زود دیر می شود.............

روحش شاد.

+ نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه نهم آبان 1386 و ساعت 7:29 PM |

پرده اول: من تازه به دنیا آمدم. صدای ونگ زدن و بهونه گیری های یک نوزاد تمام خانه را پر کرده.

از دید من دنیا هیچ رنگی ندارد : بی رنگ بی رنگ.

 

پرده دوم: من پنج ساله هستم . دنیای من دنیای بازی های کودکانه و سال هایی است که نیامده می روند.  رنگ حسرت داشتن عروسک های دوستم. دنیای من سفید است،  سفید سفید ............

 

پرده سوم: دنیای من رنگ کیف و لباس و کفش مدرسه را به خود گرفته. آرمان ها و آرزوهای یک دختر ده ساله فقط داشتن عروسک نیست. این دنیا رنگ های زیادی دارد : صورتی، بنفش، آبی، زرد .............

 

پرده چهارم: دنیا تغییر کرده است، خیلی زیاد . شاید فقط دنیای من تغییر کرده. شاید فقط من احساس میکنم که دیگر از رنگ های صورتی و زرد دوران کودکی خبری نیست. پانزده سال گذشت. خیلی زود خیلی زودتر از آنچه که فکر می کردم. پانزده سال عمر یک نوجوان است و شاید از دید خیلی ها عمر یک کودک. کودکی که هنوز دنیای آبی و صورتی دارد. اما رنگی تمام رنگ های شاد سال های قبل را خورد. نمی خواهم باور کنم که رنگ سیاه به زیباترین رنگین کمان زندگی من اضافه شده است.              

 

زندگی من چهار پرده بیشتر ندارد ... . 

+ نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 9:58 PM |

 

 ((انا انزلناه فى ليلة القدر و ما ادريك ماليلة القدر ليلة القدر خير من الف شهرتنزل الملائكه والروح فيها باذن ربهم من كل امر سلام هى حتى مطلع الفجر))    
ما اين قرآن عظيم الشان را  در شب قدر نازل كرديم و چه تو را به عظمت اين شب قدر آگاه تواند كرد, شب قدر  از هزار ماه بهتر و بالاتر است در اين شب فرشتگان و روح (جبرئيل) به اذن خدا (بر مقام ولايت نبى و امام عصر(عج) از هر فرمان و دستور الهى و سرنوشت مقدرات خلق را) نازل مى گردانند. اين شب، رحمت و سلامت و تهنيت است تا صبحگاه.

 

+ نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 و ساعت 2:52 PM |